درسکانس ساعت بیست و چهار

نمایشی در پرده است

در رفت و آمدهای مبهوت

شکسته تر از غرور

می آیم

و زمان زنگار گرفته

زنگ میزند به بیست و چهار سالگیم

و من روبه روی کلمات تو نشسته ام

روبه روی دیالوگ های درد و دیوار

روبه روی آوار

 وباز در ازدحام چشمهات فریاد میکشند

چشم هات...چشم هام

گرگی به گله نیست

چشمهایت چوپان دروغگوست

بر می خیزم

از این نامه ی نمایش تو

خسته تر از سطر های ننوشته ام

سکانس بعد....

شاعر صحنه را ترک کرده است

بهار1392