بیست و چهار سالگی
درسکانس ساعت بیست و چهار
نمایشی در پرده است
در رفت و آمدهای مبهوت
شکسته تر از غرور
می آیم
و زمان زنگار گرفته
زنگ میزند به بیست و چهار سالگیم
و من روبه روی کلمات تو نشسته ام
روبه روی دیالوگ های درد و دیوار
روبه روی آوار
وباز در ازدحام چشمهات فریاد میکشند
چشم هات...چشم هام
گرگی به گله نیست
چشمهایت چوپان دروغگوست
بر می خیزم
از این نامه ی نمایش تو
خسته تر از سطر های ننوشته ام
سکانس بعد....
شاعر صحنه را ترک کرده است
بهار1392
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:13 توسط نازنین
|
سادگی آدمی را به رهایی می رساند وآرامش