بازگشت

مـــا را شده ‌است دین و آیین همـــه عشق.

بستر همه محنت است و بالین همه عشق

(ابوسعید ابولخیر)

بیست و چهار سالگی

درسکانس ساعت بیست و چهار

نمایشی در پرده است

در رفت و آمدهای مبهوت

شکسته تر از غرور

می آیم

و زمان زنگار گرفته

زنگ میزند به بیست و چهار سالگیم

و من روبه روی کلمات تو نشسته ام

روبه روی دیالوگ های درد و دیوار

روبه روی آوار

 وباز در ازدحام چشمهات فریاد میکشند

چشم هات...چشم هام

گرگی به گله نیست

چشمهایت چوپان دروغگوست

بر می خیزم

از این نامه ی نمایش تو

خسته تر از سطر های ننوشته ام

سکانس بعد....

شاعر صحنه را ترک کرده است

بهار1392

گذر

باید بگذرم

 از سال هایی که اندوه مرا دید

از پاییزی که رفتن هایم را انکار کرد

از گریه های مفصل نانوشته

که ورق بخورم

شاید به بهار گمشده ی چشمهات رسیدم

راستی را بهار من چرا همیشه سیاه بود؟؟

دوست

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود

...حافظ....

 

چشم ها

حتی وقتی شعر هایم فوران میکند

چشم های تو تمام نمی شوند

۱۳۸۸

نوشتن

چقدر مایوس کنندست که با کلمات انقدر غریبه شدم با کاغذ و قلم نمیدونم  تقصیر کی بود و کدوم آدم رویاهامو ازم گرفت نمیدونم باید خودمو سرزنش کنم یا کس دیگه ای رو فقط اینو میدونم که کلمات روزی با من زندگی میکردن مثل هوا مثل زمین از کلمات زاده میشدم و توی شعرهام گریه میکردم میخندیدم و توی صفحه ی سفیدکاغذ زندگی میکردم...

این حس مشترکیه بین ادبیاتیها کسایی که میبینم ازشون فقط یه ژست نویسندگی مونده

هنوززززز معتقدم دانشگاه استعداد های ما رو کشت و این جامعه رویاهامونو به تمسخر گرفت

 دنبال کارم شاید معلم شدن اما این اون چیزی نبود ونیست که میخواستم 

دوباره شروع میکنم ..........................

خلسه1

وگفت:
عافیت در تنهائی یافتم و سلامت در خاموشی .

شیخ ابوالحسن خرقانی




عید

 

این روزا فرصت پیدا کردن یه شعر برا تبریک سال نو رو نداشتم و  داره دیر میشه

پس ساده و بی تکلف

عید مبارک 

 من عاشششششششششق عیدم

 

بادهای بهاری وزیدن گرفته اند

بر من بوزید ای بادهای همواره

 

برنمیگردم

 
هر روز از این مسیر برمی گردم
از رفتن ناگزیر بر می گردم
تو شام بخور ،بخواب ،تنهایی جان
من مثل همیشه دیر بر می گردم
                                               جلیل صفر بیگی