چقدر مایوس کنندست که با کلمات انقدر غریبه شدم با کاغذ و قلم نمیدونم  تقصیر کی بود و کدوم آدم رویاهامو ازم گرفت نمیدونم باید خودمو سرزنش کنم یا کس دیگه ای رو فقط اینو میدونم که کلمات روزی با من زندگی میکردن مثل هوا مثل زمین از کلمات زاده میشدم و توی شعرهام گریه میکردم میخندیدم و توی صفحه ی سفیدکاغذ زندگی میکردم...

این حس مشترکیه بین ادبیاتیها کسایی که میبینم ازشون فقط یه ژست نویسندگی مونده

هنوززززز معتقدم دانشگاه استعداد های ما رو کشت و این جامعه رویاهامونو به تمسخر گرفت

 دنبال کارم شاید معلم شدن اما این اون چیزی نبود ونیست که میخواستم 

دوباره شروع میکنم ..........................