بگذار بگذرد این روزها
بگذار...........
بگذار بگذرد این روزها
بگذار...........
اگرچه دیگه حسشون نمیکنی مثل جای زخم فقط هستن .شادی ها از تو کلمه ها پر میکشن و خنده ها و
اشک ها وعشق ها. خلاصه کلمات مثل یه آینه جادوی اند میشه باهاشون به گذشته سفر کرد.
اینا باعث میشه با خودم بگم
این نیز بگذرد
.........
پ.ن باران های پاییزی باریدن که میگیرند همه چیز در من زنده میشود
توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگ تر گردد کمند
(رابعه بلخی)
بوی شهریور تند میشود" تلخ میشود".بادهای پاییزی وزیدن گرفته اند زودتر از همیشه .درختان خسته از تب طولانی این تابستان تن به باد سپر ده اند چون من. این تابستان تیر میشود توی استخوانهام .زمان میگذرد دوباره حزنی پاییزی دردها را جلا می دهد و روی سکون و سکوت زنی نشسته به خطاها و خطرها و خاطرات گذشته می اندیشد.تن سپرده به باد. به بود و روز ها مثل زهدانی اورا در بر گرفته اند و نمیزایند.....
از این هذیان ها که بگذرم شعری خواهم سرود از این ....
کلمات نشسته پشت لب هام بی وزن.سرگردان .
| من بی تو دمی قرار نتوانم کرد | احسان ترا شمار نتوانم کرد | |
| گر بر تن من زفان شود هر مویی | یک شکر تو از هزار نتوانم کرد |

این حال و روزت وقتی دلت شکست......
پر از بیداری های ممتد.
رژه روی کاغذ.
صدای نفس نمی آید وسکوت اتاق از من ساکن تر است. روی ساعت های بی تو سر میخورد احساس بی وقفه و ساعت مرگ دارد انگار در گذار. میرود به سمت دوباره میرود به سمت دوباره.می رود..................
وقتی شبها پر از رکود است رسمیت می دهد به درد به نبودنت....
رو سـر بنه به بالـین تنها مرا رهـا کن تـرک مـن ِ خراب ِ شـبـگرد ِ مبتـلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خـواهی بیا ببخشا، خواهـی برو جفا کن
از مـن گـریز ! تا تـو هـم در بـلا نیفــتی بگـزین ره سـلامـت، تـرک ِ ره بـلا کـن
مایـیـم و آب دیـده، در کـنـج غـم خـزیـده بـر آب دیــده ی مـا صــد جـایْ آسـیا کن
خیره کشی ست،ما را، دارد دلی چو خارا بُکـشد، کسش نگوید: تدبیر خون بها کن
بـر شـاه خوب رویـان واجـب وفـا نباشـد ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردی اسـت غیـر مـردن آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب، دوش پیری درکوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد که عزمْ سوی ما کن
گر اژدهاست برره،عشق ست چون زمرد از برق ِ این زمـرد، هیـن، دفع اژدهـا کن
بس کن که بیخودم من ور تو هـنرفزایی تـاریـخ بـوعـلی گـو ، تنبیه بـوالعـلا کـن
(مولانا)

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
مولانا